وَقتــﮯ چتــ ـ ـرت خُداسـتـــ بُگذار تا اَبرِ سَرنِوِشتـــ هَرچــ ـ ـه میخـ ــ ــواهد بـبـ ـــ ـارَد

 
 
آدم باش و آدم بمان ...
|

گاهي برو...گاهي بمان..گاهي بخند..گاهي گريه کن...گاهي حرف بزن..گاهي فرياد بزن...گاهي سکوت کن..گاهي ببخش..گاهي ياد بگير...گاهي سفر کن...گاهي اعتماد کن...گاهي بازي کن...گاهي فراموش کن...گاهي زندگي کن...گاهي باور کن..گاهي بزرگ باش...گاهي کوچک باش..گاهي چتر باش..گاهي باران باش...گاهي شب باش..گاهي مرد باش..گاهي فرشته باش..گاهي سيلي بزن...گاهي مرگ..گاهي زندگي...گاهي سوال..گاهي جواب..گاهي دريا ..گاهي برکه..گاهي همه چيز..گاهي هيچ چيز... اما هميشه .. هميشه انسان باش...



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، ادبی، زنگ تفریح
:: برچسب‌ها: آدم باش, سیلی بزن, مرد باش, فریاد بزن
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱
زمان : 22:25
پدرم،تسلیت میگم...
|

میگن مرگ حقه...آره درست میگن انگاری ...

همه ی ما آدما چه خوب باشیم چه بد چه دارا باشیم چه ندار جامون فقط یه جاست ... گورستان!زیر خاک...

مهمترین چیز فقط توشه ایه که زودتر از خودمون برای خدا فرستادیم ...

خیلی مهمه طوری زندگی کرده باشیم که وقتی میریم یادمون تو تموم خاطره ها باشه ...

بچه ها چقدر برای آخرتمون آماده ایم؟ چقدر شهامت رویارویی با مرگو داریم؟

دیروز مامانبزرگم فوت کرد،هیچیش نبود!هیچی! اما وقتی فرشته ی مرگ میاد نه توکارش نیست... من که علاقه ای بهش نداشتم اما خدا رحمتش کنه ... توی یه نیمه روز 3 بار سکته و آخرشم بدرود!

"اولین سکته ساعت 7.30 صبح،دومیش 12 و سومیش 2.35 بعد از ظهر"

اگه ناراحتم بخاطر اون نیست بخاطر احترام به بابام و احساس زیباشه ...

بابام با اینکه زیاد رابطه ی خوبی با مامانش نداشت اما برخلاف حرفاش دیروز احساس واقعیشو به مادرش دیدم و حس کردم ...

درسته ما آدما گاهی با والدینمون جر و بحثایی داشتیم اما احساساتمون بهشون و علاقمون انکار ناپذیره ...

پدرم،با تمام وجود فوت مادرت رو تســـلیت میگم ... دوستت دارم



:: موضوعات مرتبط: دست نوشت، دلنوشت
:: برچسب‌ها: تسلیت, توشه ی سفر, بدرود
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱
زمان : 1:52
بی گناهی چشمانم ...
|

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،

داستان خسرو و شیرین ...

افسانه ی لیلی و مجنون

روایت ویس و رامین ،

قصه ی فرهاد و منیژه ،

وامق و عذرا ...

...

باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر...

...

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص...

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران...

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در خلوت كوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناك بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم...!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دخترکمـ

عـــروسكـتـ را زیـــاد در آغــوشـ نگیــــر

گـــاهـ گـاهی خـــانه شــنی كهـ میـســـازی خـــودتـ خـــرابـ كنـ

دخترکمـ

گـــاهی بــا همـــبــازی زیـــبـایتـ قهـــر كنـ

عـــادتـ كنـ ... بیــامـــوز

بـــرگــ هــای گـــل گــلـــدانتــ را زیـــاد لمـــس نكنـ

ممــكــن اســـت بهـ آن عـــادتـ كـــنی

تـــو خــــزانـ را تــجـــربه نكــــرده ای

كـــمــی بتـــرســ

بلنــــدیهــــا را تــجـــربه كنــ

و پاییـــن آمــــدن بــا سرســـره را تــجـــربه كنــ

و از همـــــه  مهمــــتـر الاکــــــــــلنگـ را

چــــون زنـــدگی تـــو را بــــرای مــــردابــ خــــود سریــــع بـــزرگــ میکــــند...

 



:: برچسب‌ها: باران, بی گناهی, دخترکم, مرداب
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱
زمان : 14:31
به یکجایی از زندگی که رسیدی ...
|

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...! 


:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، ادبی، زنگ تفریح
:: برچسب‌ها: چه میدونم, فقط یه شوخی بود, دوستت دارم ها, نگرانی ها
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱
زمان : 12:27
زیپ دهنها بسته...حتی برای یک لحظه
|

ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺏ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ
پسرهای ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻤﻮلا
ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﻤﯿﺪﻥ
ﻣﺘﻠﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺧﻮﺷﺸﻮﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﻠﺪﻧﯿﺴﺘﻦ
ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻇﺮﻑ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﺦ ﺑﺰﻧﻦ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﻔﺘﻦ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺍﮐﺜﺮﺍ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺩﺍﺭن....
حالا بالاغیرتا شما با یه همچین شخصی حاضری دوست بشی ؟ نمیشی
دیگه قپی نیاین ...


نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱
زمان : 17:14
وقتی مجهول میشوم ....
|

وقتی قدر مطلق زندگی محزونم شاد نمیشود،وقتی در همه ی معادلات حکم مجهول را بر پیشانیم میچسبانند،وقتی از تابع نمایی زندگیم تابع معکوسی می سازند و آنرا زوال می نامند،آنگاه میفهمم که دیگر وقت خداحافظی از بسیاری از چیزهاست ...

پنجره ی نیمه بازمقابلم،آفتاب همان حس همیشگیش را موقع افتادن بر روی پوستم می دهد ... تنها جای یک نخ سیگار خالی ..."با یه لذت دودش کنی و با یه لبخند تلخ باقی موندشو کف دستت خاموش کنی و به خودت بگی این یکی ضرری به دیگران نمیزنه تنها خودت ضرر میبینی که بیخیالش " دوباره پرت و پلاهایم شروع می شوند ... اشکالی ندارد،وقتی در همه جا و برای هرکس حکم مهره ی اضافه را داری پرت و پلا گفتن جایز است.

دختران اطرافم دم دستی نبودند اما انگار من برای همه دم دست بودم ... اشکال از هیچ کس نیست اشکال از من است ...

دیگر همه ی ویژگیهایم را فراموش کنید چرا که دیگر "مجهول میشوم" انسان مجهول نیز ناشناخته است.نمیدانم در دیدگاه مردم عوض شده ام یا "عوضی" ... فقط میدانم فراموش می شوم.

برای شروع شرفم را به حراج گذاشتم و به قیمت پایینی فروختم ...

غیرتم را نیز به عنوان "اشنتیون" به پسرکی دادم،باشد که در آینده از آن سود ببرد ...

شرفم را که در حراجی خریدند آبرویم را نیز خودم جلوی چشم همه میبرم.ناپاکم! از خودارضاییهای پنهانی تا کوچکترین خطاها،آری "من غرق در گناهم و در کالبد قویم دارای روحی ضعیف و سیاهم"

تنها یک چیز را برای خود نگه داشته ام،آن هم جان من است که تحفه ای برای فرشته مرگ در نظر گرفته ام تا هنگام استقبال از او تقدیمش کنم ...

اینجا دنیاست ...زندانی کوچک برای آدمها ...

همه ی ما انسانها در آن اسیر هستیم ... اجازه ی خروجش با خدا!

زندگی به من آموخت که بگذار همه هر فکری در موردت بکنند،تو زندگی ات را بکن ... چرا که ارزشت را خودت تعیین میکنی نه حرفهای دیگران.اما دیگر ارزش و اعتبارم را در ته گنجه ی یک پیرمرد در نا کجا آباد مخفی کرده ام آن هم باشد میراث فرزندانم ... موجودی "پست" و بی ارزش میشوم.میخواهم دنیا را اینگونه ببینم ...

هر که سراغم گرفت گویید گم شده است و هر که حالم پرسید گویید امیدواریم خوب باشد چرا که دیگر محو می شوم چون بنده دیگر مجهولی در زندگی افراد هستم.آنکه میخواهد مرا یابد پیدایم می کند همانند معادلات ریاضی که به حل آن می پردازد در او حل میشوم ...

آه ... چقدر از بی برنامگی آینده ام و پیچیده بودنش حالم بهم میخورد،کاغذ برنامه هایم را مچاله شده در ته سطل زباله ی اتاقم می یابم . هنوز هیچ برنامه ای برای شروعش ندارم و نمی دانم چگونه ادامه دهم زندگیم را "وقتی مجهول میشوم ..."



:: موضوعات مرتبط: دست نوشت، دلنوشت
:: برچسب‌ها: اجازه ی خروجش با خدا, عوضی, وقتی مجهول میشوم, معادله ی ریاضی
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱
زمان : 11:20
به مناسبت ولادت امام رضا
|

نمیخواد کفش در بیاری ... نمیخواد نمازی بخونی ... نمیخواد آروم بیای... نمیخواد به کسی کمکی کنی ... نمیخواد پولی خرج کنی ... نمیخواد ثروتمند یا تهی دست باشی ... نمیخواد حرفی بزنی ... نمیخواد وضو بگیری ... نمیخواد صلواتی بفرستی ... نمیخواد حافظ کل قرآن باشی ... نمیخواد چشاتو ببندی ... نمیخواد با دلی پاک بیای ... نمیخواد دعا بخونی ... نمیخواد زحمتی بکشی ... نمیخواد کاری انجام بدی... نمیخواد پاک باشی ... نمیخواد با مرام باشی ... نمیخواد خوب باشی ... نمیخواد جوراباتو در بیاری ... نمیخواد حاجتی کنی ... نمیخواد بترسی ... نمیخواد کسیرو بکشی ... فقط داری میری پهلوش،توووو دلتو بشورفقط همین…



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه
:: برچسب‌ها: ولادت امام رضا, تووو دلتو بشور
نویسنده : ЯДҗŦїπ
تاریخ : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱
زمان : 22:47