|
دلم برایت میسوزد ...
"پیر شدی رامتین" شده است جمله ی هر روزه ی من در مقابل آیینه ...
هر دری را به رویت باز میکنی بن بستی است کوبنده ... میدانم حال و روز این روزهایت چگونه است ...
باد و بوران های چشمانت،طوفانهای سهمگین گلویت،رعشه های بی انصاف دست هایت ... همه و همه گویای احوالت است ...
بنگر که چگونه عمرت "تلف" میشود ...
دلم برایت میسوزد ...
با توهم زندگیت را میگذرانی ... زندگیت شده است "دوی ماراتون بی انتها"
سرت را بالا بگیر مرد ... برای همه اشک ریخته ای،انرژی صرف کرده ای،وقت گذاشته ای،پس برای خودت هم کمی "اشک بریز،انرژی صرف کن و وقت بگذار"...
دلم برایت میسوزد ...
لبخند کلیشه ایت روزهاست که فریبم نمیدهد ... بی رمق شده است ... جلای خود را از دست داده ...
لبخند بزن مرد ... نه این کلیشه های بی رمق شکننده که هر از چند دقیقه نهانگاه دهانت را "باز و بسته میکنند"
خدایت را دعوت کرده ام ...
به احترامش امشب را سنگ تمام بگذار ... هرطور میخواهی بیایی بیا ، اما "خودت" بیا ...
رسمی بیا ... تمیز بیا ...
نگاهش نکن ... حرف بزن ... لب بگشا ...
آمده است طعم دنیایش را بچشد ... آمده است برایت چاره ای بیندیشیم ...
قهوه ی تلخ صر ف نکن امشب ... هرچه شیرینتر به استقبالش برو ...
میدانم نمیتوانی نگاهش کنی،میدانم تاب دیدنش را نداری،اما او خدای توست ... دستش را بگیر،شفاعتت میکند ...
دلم برایت میسوزد ...
تو
یاور بی یاوری ...
:: موضوعات مرتبط:
دست نوشت،
دلنوشت،
ادبی
:: برچسبها:
یاور بی یاور,
قهوه تلخ,
خدا,
شفاعت